رباعیات الخیام: بررسی ترجمه احمد رامی از رباعیات خیام (۱)

رباعیات خیام -برخلاف دیگر شاهکار های ادب فارسی- شهرتشان را مرهون ترجمه‌های خود به زبان‌های دیگر هستند. از سال ۱۸۵۹ با انتشار اولین نسخه از ترجمه فیتزجرالد بود که نام خیام به مجلات معتبر ادب مانند مجله سلطنتی آسیایی یا مجلات چاپ شده توسط اوقاف گیب باز کرد تا محققیق ایرانی را با نام او آشنا کند.

به همان اندازه که ترجمه انگلیسی فیتزجرالد خیام را به اروپاییان معرفی کرد، ترجمه احمد رامی نیز مفاهیم فلسفه خیام را در میان گفتار اعراب از خلیج فارس تا اقیانوس اطلس پراکنده کرد. رامی که در جوانی -به واسطه مطالعه ترجمه فیتزجرالد- با رباعیات خیام آشنا شده بود سالها بعد، در حالی که در فرانسه زبان فارسی را فرا گرفته بود در اثر از دست دادن برادرش به فکر تکمیل ترجمه‌های اولیه خود از رباعیات افتاد.

مهم‌ترین عامل فراگیری ترجمه رامی در میان ترجمه‌های پرتعداد عربی رباعیات خیام، استفاده ام‌کلثوم از ترجمه او در ترانه ای به همین نام است. رامی که خود شاعر بسیاری از ترانه‌های او بود در این ترانه، تعدادی از رباعیات را با ترتیبی انتخاب کرد که در قالبی قصیده مانند (در شعر عرب چهارپاره از زیرمجموعه‌های قصیده است) با هشداری برای بیداری خفتگان جهان (سمعت صوت …) آغاز شود، با پرسش از چیستی آدمی ادامه یابد (لبست ثوب العیش …) و در پایان، مانند سفر معنوی ترسیم شده در ترانه “القلب یعشق کل جمیل “در نهایتِ پرسش‌های دنیایی به پاسخی الهی برسد و در آخرین رباعی -که در رابطه با آن بیشتر خواهم گفت- سفر مذکور با بازگشتن به زیر سایه الهی و توبه به سوی او پایان یابد (عدنا الی ظلک …).

محتوای فکری نسخه عربی رباعیات بسیار گسسته و فاقد انسجام رباعیات اصیل خیام است. اغلب رباعیاتی که ترجمه مستقیمی از یک رباعی متناظر هستند مانند “لبست ثوب العیش” دقیقا محتوای رباعی فارسی (آورد به اضطرارم اول به وجود) را منتقل میکنند اما یکسری از آنهایی که حال و هوای توبه و توسل دارند قابل انتساب به فلسفه خیام نیستند. ممکن است که رباعیات اخیر به علت گذشت زمان از مرگ برادر رامی و احساس توبه او پس از دورانی باشد که احساس پوچی داشت و در آن زمان رباعیات اصلی را ترجمه میکرد و خط زمانی موجود در کتاب و ترانه تحت تاثیر مسیر تفکرات او در این بازه زمانی باشد.

همچنین ترجمه‌های رامی برگردان النعل بالنعل اشعار فارسی نیستند. علاوه بر تفاوت‌های محتوایی -که پیشتر به آنها اشاره شد- یکسری از عناصر و موتیف‌های لغوی در رباعیات عربی کاملا با نسخه فارسی متفاوت هستند. برای مثال در رباعی “در جستن جام جم”، رامی عبارت جام را مستقل از جم، و در معنای پیاله شرابخواری ترجمه کرده است. ریشه این مساله در نگاه اول تفاوت‌های لغوی میان ادبیات عربی و فارسی و در مرحله بعد به علت وام گرفتن رامی از ترجمه اروپایی‌پسند فیتزجرالد است که در آن از جام در معنای مستقل و مطلق خود یاد شده و از جمشید و کابرد جامش یاد نکرده‌است.

به این علت که هیچ نسخه رسمی دو زبانه ای از ترجمه رامی وجود ندارد تمامی رباعی هایی که در ادامه ذکر شده و ترجمه متناظر با آنها نیز از میان نسخه عربی صرفا با مقایسه عناصر معنایی و لغوی دو شعر فارسی و عربی و بررسی شباهت های آنها قرار گرفته است.

ترتیب رباعیات تا حد زیادی به مسیر سفر عرفانی رامی -که در ترانه نمود قابل توجهی دارد- وفادار است و تلاش کرده ام که تمام اشعاری که میتوان برای آنها رباعی متناظری را در نظر گرفت را در ادامه ذکر کنم. در ترجمه تحت اللفظی متن عربی از ترجمه این ویدیو بسیار یاری گرفته‌ام و در رباعیاتی که نسخه مورد خوانش ام‌کلثوم با عبارات کتاب متفاوت است -به علت تاخّر این نسخه به عنوان آخرین ویرایش رامی بر سروده‌هایش- از این سبک خوانش پیروی شد.

در پایان، این سلسله پست ها را به آرمین فرهادفر عزیز تقدیم میکنم. دوست عزیزی که بسیار پیش‌تر از من خیام‌خوان بوده و به تازگی با ام‌کلثوم و ترانه‌های او آشنا شده‌است. امید آنکه موافق طبعش افتد.

رباعی یکم

سمعت صوتا، هاتفا، فی السحر / نادی من الغیب: غفاه البشر!
هبوا! املئوا کاس المنی / قبل ان تملاء کاس العمر کف القدر

سحرگاه صدای هاتفی را از غیب شنیدم که ندا می‌داد که ای انسان‌های خفته، هرچه زودتر جام آرزوهای خود را بنوشید، پیش از آنکه دست روزگار آنرا پر کند.

آمد سحری ندا ز میخانه ما / کای رند خراباتی دیوانه ما
برخیز که پر کنیم پیمانه ز می / زان پیش که پر کنند پیمانه ما

☑︎ اصل رباعی منسوب به سلمان ساوجی‌ست اما همراهی آن با گفتار خیام و حال و هوای هش‌دار گفتن و توصیه به دم را غنیمت شمردن، آنرا به بهترین گزینه برای شروع کتاب -و ترانه- تبدیل کرده‌است.

رباعی دوم

لا تشغل البال بماضی الزمان / و لا بآت العیش قبل الاوان
و اغنم من الحاضر لذاته / فلیس فی طبع اللیال الامان

ذهنت را به آنچه گذشته مشغول نکن و اندیشه آنچه هنوز نیامده‌است را هم در سرت مپروران و لذت‌های همین دم را غنیمت شمار زیرا که ذات روزگار با هیچ امن و آسایشی سرشته نشده.

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن / فردا که نیامدست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن / حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

رباعی سوم

غد بظهر الغیب، والیوم لی / و کم یخیب الظن بالمقبلی
و لست بالغافل حتی اری / جمال الدنیا و لا اجتلی

فردا پشت پرده غیب پنهان شده و امروز آنِ من است. میدانم که امید ها و آرزو های بسیاری پیش روی من نابود خواهند شد. من هم آنقدرها غاقل نیستم که -تا فرصت دارم- زیبایی های دنیا را نبینم و از آنها لذت نبرم.

عالم اگر از بهر تو می آرایند / مگرای به آن که عاقلان مگرایند
بسیار چو تو شدند و بسیار آیند / بربای نصیب خویش کت بربایند

☑︎ انتخاب رباعی فوق به عنوان نسخه مورد ترجمه رامی برای من همراه با شک و تردید فراوان بود. علیرغم شباهت فراوان “بربای نصیب خویش” با “لست بالغافل حتی اری جمال الدنیا”، با درجه بسیار پایینی از قطعیت میتوان فلسفه “دع الدنیا و اهملها” مورد نظر خیام را به دنیا طلبی و لذت جویی مرسوم شعر عرب نسبت داد. معادل این رباعی در ویرایش نخست ترجمه فیتزجرالد نیز نیافتم اما محتمل است که رامی این رباعی را نیز -مانند بسیاری از باقی رباعیات- از پشت شیشه عینک فیتزجرالد دیده باشد.

در انتساب این رباعی به خیام نیز اشکالات فراوانی وارد است. وجود رباعی مشابهی در مجموعه اشعار اوحد الدین کرمانی در بابی تحت عنوان “فی الطهارة و تهذیب النفس و معارفها و ما یلیق بها عن ترک الشهوات” توضیح مناسبی برای وجود همزمان دو عنصر “مگرای به آن” و “بربای نصیب خویش” و ناهمخوانی آن با گفتار معمول خیام است. ضمنا عبارت “بربای نصیب خویش” اشاره ای مستقیم به آیه “و لا تنس نصیبک من الدنیا” (قصص:77) است.

در ستایش خودم بودن: خیام

خوش باش!

خیلی شبیه پاراگراف ابتدایی هاوس شد. احتمالا این یکی جمله هم چندان به گفته های فیلسوفی بزرگ، منجمی کاردان، ریاضیدانی چیره‌دست یا شاعری دنیادیده شبیه نیست. حال آنکه خیام همه اینهاست!

در طول تاریخ معدود کسانی مانند خیام -علیرغم ناپذیرفتنی بودن عقایدشان درمیان توده مردم- توسط مکاتب بسیاری مورد ادعای مالکیت قرار گرفته اند. فلفسه خیام در گفتار راویان گاه مادی، دهری یا طبیعی خوانده شده و گاه آنرا به مکاتب الهی، صوفی، معاد باور یا تناسخ گرا منسوب کرده اند.

اثبات انتساب خیام به هرکدام از مکاتب مورد ذکر چندان سخت نیست و اعتقاد او به هر مکتب را میتوان به شعادت تعدادی از رباعیات توجیه کرد‌ حال آنکه رد کردن تمایل او به هر کدام نیازمند رد علاقه او به هرکدام از ویژگی های آن مکتب است. چنین امری با توجه به تعداد اندک رباعیات خیام ممکن به نظر میرسد اما به علت سختی احراز صحت انتساب هر رباعی به او و تنوع موضوعات و تفکرات موجود در آنها بسیار دشوار است.

حسب المنطق شکلی از تنوع مکاتب که در شعر خیام دیده میشود از جنس تنوع افکار شاعری مانند حافظ در اشعارش نیست. حافظ با رندی بی‌مثال خود به خواننده شعر اجازه میدهد که از هر بیت معنایی مناسب حال خود را دریابد و از تفالی که زده دست خالی بازنگردد. تنوع اندیشه های موجود در رباعیات خیام اما ناشی از اشعار پرتعداد منسوب به اوست. بجز ۱۳ رباعی که در کتب معاصرانش از او نقل شده در اتتساب قطعی و مستقیم هیچ رباعی دیگری به او اطمینان نداریم.

به نظر میرسد که خیام در زمان حیات -به علت مفاهیم صریح و ساختارشکن رباعیاتش- هرگز به صورت علنی به سرایش آنها اذعان نکرده و صرفا آنها را در جمع یاران و نزدیکان خوانده است. تذکره نویسان هم دوره اش نیز تا قریب به یک قرن پس از او نامی از خیامِ شاعر نبرده اند و در مناقبش صرفا از استادی نجوم و همنشینی ملکشاه و تالیّت بوعلی در حکمت سخن رانده اند. بی میلی خیام نسبت به تجمیع رباعیات و اشتباهات عمدی و سهوی تاریخ نویسان و کاتبان ما را با مجموعه ای در هم ریخته از تقریبا ۳۰۰ رباعی اصیل، منسوب و مجعول مواجه میسازد که از نظر خط فکری گاه هم راستا، گاه بی شباهت و حتی گاهی متناقض هستند.

بسیار کسان بوده اند که جوانی را به عیش و طرب گذرانده و در پیری راهی که از میخانه آغاز شده را در مسجد به پایان برده اند‌ و چندان بعید نیست که در اشعار کسی یاد چمان و چمن، همسایه ذکر خفتن زیر نسترن شود‌. قصه خیام اما اینطور نیست;
شاعر جوان که از ابتدای عمر تلخی می را شیرین تر از تلخی دنیا یافته اینگونه پاسخ رقیبان ملامت‌گر را می دهد:

امروز که نوبت جوانی من است
مینوشم از آنکه کامرانی من است
عیبم نکنید! گرچه تلخ است، خوش است
تلخ است از آن‌که زندگانی من است

در ادامه زندگی، خیام که مویی سپید کرده در آغاز هشتمین دهه عمر هم هنوز دست از اراده قدیم بر نداشته و قدمش در می نوشی و خوشی سست نشده‌است. دوستان خیرخواه او را به توبه میخوانند اما خیام بیان میدارد که بر عادت خود استوار است:

من دامن زهد و توبه طی خواهم کرد
با موی سپید قصد می خواهم کرد
پیمانهٔ عمر من به هفتاد رسید
این دم نکنم نشاط کی خواهم کرد؟

به همین ترتیب میتوان به مدد ثبات نسبی اندیشه های خیام، اشعار اصیل او را-فارغ از تقدم و تاخر زمانی- از دیگر اشعار منسوب تمیز داد و آنهایی را که با دیگر رباعیات در ضدیت هستند را از عرصه اشعار مورد بررسی پاک کرد. آن دسته از اشعار منسوب به خیام که با اندیشه های او سازگاری ندارند نیز احتمالا اغلب به دست همدوره های او و در مدت کوتاهی پس از مرگش سروده شده تا اندکی اندیشه های تند و رادیکال او را در نگاه مردم عادی و دین داران تطهیر کند.

رباعیات خیام علیرغم خط فکری ثابت، به موضوعات نسبتا متنوعی پرداخته است. شاعر در رباعیات به دنبال هدف نایافته خلقت می گردد. پوچی و بی ارزشی دنیا را در می یابد. یافتن شادی را مقصد قرار میدهد و در نهایت چاره را در ساختن آن می یابد. کلام خیام برخلاف همدورگان، علیرغم بهره بردن از توصیفات غنی، چندان وابسته به وصف عالم نیست و توصیف را در هیئت پلی به سوی انتزاع به کار میبرد. هدف غایی و نهایی خیام (که در آخرین نوشته این سری به آن خواهم پرداخت) این است که خواننده را مجاب کند که دم را دریابد، شاد باشد و خودش شادی را بسازد.

هرچند انتساب مِی در اشعار خیام به مفاهیم الهی و عرفانی چندان محتمل نیست و به گواه نوشته هایش در نوروزنامه اعتقاد کامل به فوائد آن داشته، بعید نیست که خود نیز -طبق دستوراتش- از آن بهره برده باشد اما واضح است که دانشمند پرتلاشی مانند خیام عمر را به میگساری نگذرانده و شادی در نگاه او بسیار عالی تر و فراتر از صرف نوشیدن شراب و باده‌گساریست. خیام شادی را ورای صرف سرخوشی یافته و آن را در کسب فضیلت می بیند هرچند که فضیلت در نظر او -برخلاف نظر عارفانه همدورگان- چندان نمود اخروی ندارد و در دنیا هم قابل تحصیل است.

بزرگ ترین فضیلت از نظر خیام رسیدن به پاسخ سوال نهایی او یعنی هدف وجود عالم است. هفتاد و دو سال تحصیل علم و تفکر در جهت یافتن پاسخ چنین سوالی شاهدی بر این مدعا است که خیام برای رسیدن به پاسخ سوالش از هیچ تلاشی فروگذار نکرده تا بداند که فلک به چه علتی او را به عالم وجود راه داده و حال که او را به اینجا آورده است چرا او را میبرد و به کجا میبرد؟

ز آوردن من نبود گردون را سود
و از بردن من جاه و جلالش نفزود
و از هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کآوردن و بردن من از بهر چه بود

خیام مسئله معاد را مردود میداند و همواره به عالمی که هیچکس از آن باز نگشته تا به وجود آن گواهی دهد به دیده شک مینگرد.

از جملهء رفتگان این راه دراز

بازآمده ای کو که به ما گوید راز؟

از نظر او چنین عالمی که حتی وجود یا نبود آن بر ما آشکار نیست و نمیدانیم که قرار است مقصد غایی ما باشد یا نه ارزش انتظار را ندارد و همان بهتر که شادی را -از پست ترین تا بلند ترین درجه- در دنیا بجوییم تا اگر جهان واپسینی نبود چیزی را از دست رفته نیابیم.

گویند کسان بهشت با حور خوش است
من می‌گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
که‌آواز دهل شنیدن از دور خوش است

همین دیدگاه او به مسئله معاد اثر قابل توجهی به نگاه او نسبت به زندگی و مرگ هم دارد. زندگی در نگاه او فاصله بین آمدن به عرصه وجود و رفتن از آن است. خیام نمیداند که این زندگی چندم اوست و آیا قبل یا بعد از آن نیز عالمی دیگر بوده است یا نه پس زندگی امروزش را تنها فرصت یافتن شادی میشمارد و کوتاه بودن آن را بهانه خوبی برای لذت بردن از تک تک لحظاتش میداند.

شادی بطلب که حاصلِ عمر دمی است

عدم پذیرش معاد از نظر او متضمن اعتقاد به تناسخ نیست. اشاره های پرتعدادی که در رباعیات مرگ را هدف گرفته اند نمایانگر این است که خیام مرگ را در عرض زندگی می بیند‌. گردی که بر میز و صندلی های خانه های ما می نشیند اغلب متشکل از سلول های مرده بدن خودمان است، گل هایی که در گورستان ها می بینیم از پیکر مردگان همانجا سر بر آورده اند و بعید نیست که خشت های کاخ پادشاهی از خاک پادشاهان پیشین او ساخته شده باشد. مرگ در نگاه او موازی و همراه با زندگی است؛ احتمالا نزدیک ترین همراه او!

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده‌ست
و این دور فلک برای کاری بوده‎ست
خاکی که بر او پای نهی نرمک نه
کآن مردمک چشم نگاری بوده‌ست

هرکدام از موضوعات مورد اشاره خیام به تنهایی شایسته نگاهی دقیق و نوشته ای مفصل است. در نوشته های آینده تلاش میکنم که هر جنبه از زندگی و اشعار او را به تفصیل مورد بررسی قرار دهم و امیدوارم که در نهایت خیام را آنگونه که سزاوارش است بشناسم.

در ستایش خودم بودن: هاوس

!Read less, more TV

house 114

کمتر بخوان و بیشتر تلویزیون ببین. چندان شبیه توصیه ای از یک پزشک-کارآگاه برجسته به نظر نمیرسد. دکتر هاوس وایکودین به دست لنگ لنگان با هر قدم عصایش را بر زمین میکوبد و غر و لند میکند که انسانیت یعنی کشک. سریال هایی با داستانی در مورد ماجرا های یک پزشک مغرور و منزوی به همراه تیمش در یک بیمارستان کم نیست. پس چه چیزی هاوس را نسبت به بقیه متفاوت می کند؟

Humanity is overrated

House 101

سبک زندگی هاوس متشکل از یک سری قوانین و اصول مشخص است که هیچگاه از آنها سرپیچی نمیکند. همین قوانین شخصیتی را تشکیل می دهند که مرا به بررسی پرونده هاوس ترغیب کرد.

همه دروغ می‌گویند!

احتمالا مهم ترین و مشهور ترین اصل در سبک زندگی او همین جمله است. هاوس به ما می‌گوید که انسان ها هر چقدر که در نظر ما صادق و راستگو به نظر برسند باز هم از دروغ گفتن مصون نیستند و هیچ کس از این قائده مستثنی نیست.

It’s a basic truth of the human condition that everybody lies. The only variable is about what

House 101

در گفتمان هاوس، دروغ گفتن همه انسان ها نشانه‌ای مبنی بر پلید بودن آنها نیست. دروغ گفتن برای او صرفا یکی از ویژگی های نامطلوب مشترک بین انسان هاست. اعتماد نکردن او به گفته‌های بیماران یکی از سرفصل‌هایی‌ست که سالهاست در کلاس های سمیولوژی تدریس میشود و بعید نیست که این نتیجه گیری برآمده از سالها برخورد او با بیماران مختلف باشد.

جزئیات برای هاوس اهمیت خاصی دارند

وقتی تیم تشخیص کاهش ۱ درصدی سطح اکسیژن خون بیمار را ناچیز خواندند پاسخ هاوس این بود؛ اگر توالی ژنتیکی او تنها یک درصد فرق داشت او یک دلفین بود نه انسان!

If her DNA was off by one percentage point, she’d be a dolphin

HOUSE 102

پرونده بسیاری از بیماران هاوس پیش از رسیدن به دست او از نظر پزشکان بسیاری می گذرد و در نهایت سر از میز گروه تشخیص او در می آورد. اگر صرفا دیدن کلیات و نکات واضح یک بیمار/بیماری برای تشخیص و درمانش کافی بود این پرونده ها هرگز به دست هاوس نمیرسیدند!

هاوس به جزئیات توجه ویژه‌ای دارد؛ درست مثل شرلوک هلمز. در نگاه او جزئیات مفهومی فراتر از نکات کوچک در کنار مسائل اصلی هستند و به عبارت دیگر جزئیات تعیین کننده تر از کلیات هستند.

تیغ اوکام

در کنار توجه به جزئیات موجود، هاوس علاقه ای به ساختن آنها ندارد. برخلاف انتظار، بیماران هاوس اغلب به بیماری های نادر دچار نیستند بلکه درگیر تظاهرات ناشایع امراض شایع شده اند. هنر هاوس، در وهله اول تعیین خط فکری تیم تشخیص و در گام دوم، پیدا کردن احتمالات و رد یا تائید آن است. از نظر هاوس، پیدا کردن یک عامل یکسان برای تمام علائم بیمار، عاقلانه تر از آن است که بیمار را مبتلا به دو یا چند بیماری فرض کنیم.

در فلسفه این گونه از استدلال ها را اصل امساک )تیغ اوکام( می نامند. در استدلال هایی که از اصل امساک پیروی می کنند، همواره ساده ترین توجیه ممکن برای هر پدیده انتخاب می شود و به قول اهل فلسفه موجودات، موجودیات و نهاد ها صرفا در صورت ضرورت به مقدمه ها و گزاره ها افزوده میشود. معتقدین به این اصل معتقدند با افزودن موجودیت ها و متغیر ها به یک گزاره، احتمال وجود خطا در آن بیشتر است.

ساده ترین توجیه برای هاوس قرار نیست همیشه یک بیماری باشد‌. هنگامی که بیماری با تعداد زیادی از علائم بی ارتباط در اتاق ایزوله بیمارستان پرینستون-پلینزوبرو در حال احتضار بود هاوس با فرض اینکه بیمار پیش از بروز علائم داروی اشتباهی را مصرف کرده شروع به درمان او کرد و بعد ها اذعان کرد که جایز الخطا بودن آدمی ساده ترین توجیهی است که به ذهنش رسیده است.

the simplest explanation is almost always somebody screwed up

House 103

هاوس کوچک ترین احتمالات را هم در نظر می‌گیرد

هاوس در کنار علاقه ای که به توجیح های ساده دارد از احتمال وقوع اتفاقات نادر هم غافل نیست. در قسمت دیگر هاوس برای بیماری که تمام آزمایشات احتمال ابتلای او به سندرم اردهایم-چستر را رد کرده‌اند و صرفا انجام یک آزمایش روی او امکان پذیر است آزمایش برای سندرم اردهایم چستر روی آخرین نمونه موجود را درخواست میکند. اعضای تیم به هاوس یادآوری میکنند که تا آن روز در جهان فقط ۲۰۰ مورد مثبت اردهایم چستر در جهان گزارش شده است و این بیماری گزینه مناسبی برای استفاده به عنوان آخرین آزمایش نیست. هاوس پاسخ میدهد که اگر تا امروز ۲۰۰ مورد از این بیماری شناخته شده بیمارش نفر ۲۰۱ام است.

if there are 200 cases he is 201

House 217

هاوس تبهر خاصی در استفاده از علائم گورخری (Zebra signs) دارد. وقتی پشت سرمان صدای سُم موجودی را بشنویم قطعا صدا را به یک اسب نسبت می دهیم نه گورخر‌. درست مثل ST elevation که تا احتمال early depolarization بودن آن را رد نکنیم به سراغ اقدام دیگری نمی رویم.

When you hear hoofbeats behind you, don’t expect to see a zebra

Theodore Woodward

تظاهرات ناشایع یک بیماری که افتراق آن را از بیماری های دیگر دشوار کند نوعی Zebra sign است. هاوس آنقدر اعتماد به نفس -و البته دانش- دارد که با یک نشانه شایع به بیماری هایی ظنین شود که احتمال بروز چنان علائمی در آنها تنها چند درصد است.

هاوس شاید یک آشغال به تمام معنا به نظر برسد اما قلب پاکی دارد

هاوس به اصول خود وفادار است و دور از انتظار نیست که در کنار عادات بدش به بعضی از اصول اخلاقی -مخصوص خودش- هم معتقد باشد. هاوس شاید سعی کند با تملق برای بیمارثروتمندش بودجه پس گرفتن دفترش را تامین کند، شاید هیچوقت هله هوله هایی که از کافه تریای بیمارستان میخرد را حساب نکند، شاید در بسیاری از موارد در هیچ مرحله‌ای از تشخیص یا درمان دور و بر بیمار آفتابی نشود اما وقتی پای بیمارش در زیر آوار گیر کرده بود تا آخرین لحظه همراه با او در ساختمانی که هر لحظه امکان داشت فرو بریزد ماند. زمانی که بخاطر تشخیص اشتباه او بیمار جانش را از دست داد به میخانه پناه برد و چاره را در پرداخت تاوان اشتباهش با کتک خوردن از مردان مست حاضر در آنجا دید. هاوس اعتقادی به وجود خدا، دنیای پس از مرگ و کارما ندارد اما در آرمانشهر ذهن او هرکس برای کار های اشتباهش مستحق تنبیه است.

در ستایش خودم بودن: مقدمه

نوشته‌های وبلاگ احتمالاً به اندازه کافی قوی به نظر نمی‌رسند. فعلاً دارم تلاش می‌کنم که دوباره به نوشتن عادت کنم. به مرور زمان نوشته‌ها را ویرایش می‌کنم

There’s only one YOU, and that’s worth celebrating

مثل بقیه شدن آفت جامعه مدرن است. درست مثل کچلی پا. همانقدر نخواستنی و دوست نداشتنی.

ویژگی جوامع بعد از انقلاب صنعتی، استاندارد سازی است. بشر برای ارتباط با دنیای بیرون نیاز به یکسان‌ سازی استاندارد ها داشت. در مسیر یکی کردن استاندارد ها، سیر و مثقال جایش را به مضارب گرم داد و برای توضیح مفهوم ذرع و فرسخ دست به دامن متر و کیلومتر شده‌ایم. از خیر بعضی چیز ها هم گذشته‌ایم؛ دیگر چندان حرجی نیست که نمیتوان “قیلوله توی حمام” را به فرنگیان فهماند و چندان لازم به نظر نمیرسد که “سوراخ کردن سر” را به جای “فکر کردن” با عبارتی ثقیل تر و در “در شأن تر” ترجمه کنیم.

انسان ها هم همه تحت استاندارد یکسان ظاهری و فکری قرار گرفتند؛ زمانی در میان اعراب چفیه قرمز برای جوانان، سیاه و سفید برای پیران، سادات چفیه سبز به سر میکردند و چفیه آبی نمادی قومی برای بنی طریف بود. مردمان بادیه نشین دستار بر سر داشتند و ساکنان کوهستان با کلاه نمدی شناخته میشدند.

دستار ها از سر برداشته شد و کلاه های لبه دار چیزی جز خاطرات آنها را بر جا نگذاشتند. کت ها و پالتو های مشکی جای لباس های رنگین را گرفتند و یافتن زبان مشترک و معیار دغدغه مردمان آن عصر شد. یکسان شدن، مسیر پذیرفته شده آن زمان شده بود و هر کس که از این دایره خارج بود هم در بیابان عجیب بودن گرفتار شده بود.

سگ ها پس از قرن ها همزیستی در کنار انسان به زور رسانه جایشان را به گربه های اسکاتیش فولد دادند. موچی -که بلانسبت مزه زهرمار میدهد- تبدیل به شیرینی محبوب همان هایی شد که ۱۱ ماه سال را در انتظار زولبیا لحظه شماری میکردند. شلوار های شش جیب از پای اوباش خیابانی به تن عامه مردم کوچ کردند. دیدن نوجوانی که به جای شایع از شجریان لذت ببرد هم همانقدرعجیب

خلاصه ماجرا؛ دو انتخاب بیشتر نداری. یا مثل همه باش یا عجیب و غریب.

اکثریت جامعه خود را به عنوان جزئی از اقلیت توصیف میکنند

علیرغم این یکسان سازی عقائد، پوشش و … با مسئله دیگری به نام توهم اقلیت نیز روبرو هستیم. اگر در یک جامعه فرضی از اعضای آن این سوال مطلق را بپرسیم که خود را در دسته اقلیت توصیف میکنند یا اکثریت، درصد زیادی از افراد، خود را در گروه اقلیت قرار میدهند. کسانی که خود را جزئی از اقلیت میدانند اغلب برای اثبات ادعای خود دلایلی را بیان میکند که معمولا متضمن تفاوت های جزئی افکار آنها با بقیه جامعه است. اینگونه تفاوت های جزئی در نگاه جامعه شناسان به عنوان تفاوت عقائد پذیرفته نشده و اغلب به عنوان طیف های مختلف یک عقیده توصیف میشود. در نمودار فراوانی این طیف های عقیدتی یک آستانه مربوط به مخالفت کامل، آستانه دیگر اندیشه رادیکال و قله آن مربوط به تفکر اعتدالی(موافقت نسبی) در آن زمینه است. بدیهی است که افرادی که در چارک های دوم و سوم قرار دارند علیرغم تفاوت های فکری در گروه مخالفان آن عقیده قرار نمیگیرند.

قرار گرفتن در چارچوب استاندارد‌ها فی‌النفسه بد نیست اما ناقض اولین نشانه‌های فردیت 1 و یگانگی 2 است. هر گونهء زیستی در جهان را میتوان با استفاده از یک نام دوبخشی از گونه دیگر تمایز داد. Canis lupus نام دوبخشی گرگ خاکستری است و هزاران گرگ خاکستری در جهان با همین نام شناخته می‌شوند اما هر انسان برای خود نام و هویتی متمایز دارد و برخلاف سایر گونه‌ها، نمی‌توان هویت هر انسان را صرفا تحت نام Homo sapiens تعریف کرد. هرکدام از ما با نام و هویتی مجزا شناخته میشویم و بجز معدودی از امور فطری شباهت بنیادی دیگری به هم نداریم. ما علاوه بر انسان بودن به زیرگونه‌ای 3 دیگر -با جمعیت یک نفر- نیز تعلق داریم که نام دوبخشی آن همان نام و نام‌خانوادگی ماست. ما خودمان هستیم!

خود بودن یک الگو نیست. اگر بود که دیگر کسی خودش نبود. همه مثل هم و در حقیقت یک نفر بودند. درست مثل آیفون 7 که 160 میلیون نسخه از آن وجود دارد اما هیچکدام ماهیتی غیر از آیفون 7 ندارند. من وقتی خودم هستم که به جای پیروی از کلیشه‌ها، الگوی خودم برای مواجهه با دنیای اطرافم را بسازم.

“در ستایش خودم بودن” تلاشی برای ستایش خودم نیست. نزدیک ترین تعبیر برای مسئله selfbeing در فارسی همین کلمه خودم بودن است و قرار است به جای ستایش خودم، خودم بودن را بشناسم.

برای نگاهی نزدیک به مسئله خودم بودن قرار است در قسمت های بعدی این نوشته از کسانی بنویسم که الگوی خودشان را برای مواجهه با پدیده ها ساخته اند. شخصیت هایی که به جای پذیرش اینکه کاری از دستشان بر نمی آید، اصول خودشان را به اطراف تحمیل کرده و آنرا جایگزین کلیشه های موجود کرده اند.شرلوک هلمز، دکتر هاوس، شمس، ابن عربی و خیام احتمالا شخصیت هایی بدون هرگونه ارتباط شخصیتی به نظرمی‌رسند. در واقع، تنها خصوصیت مشترک آنها همان چیزی ست که به دنبال آن می‌گردم؛ تلاش برای خودشان بودن.

1- individuality
2- unicity
3- Subspecies