To be, or not to be, that is the question
William Shakespeare
مسئله همین بود. باشم یا نباشم؟
مسئله به سوال مبدل شد. چرا باشم؟ یا چرا نباشم؟
سوال را در فارسی پرسش میگویند. پرسش یعنی از دیگری خواستن و درخواست کردن. و من، همیشه از درخواست دوری کردهام. عطای لذت به پاسخ رسانده شدن را بخشیدهام به لقای لذت به پاسخ رسیدن. آمدهام که خودم ببینم، تجربه کنم و در نهایت بفهمم. بفهمم که باشم؟ نباشم؟ و اینکه چرا؟
پیش از این هم تجربه وبلاگ نویسی را داشتهام. اما در قامت نوجوانی 12 ساله. حالا امروز به عنوان یک جوان 19 ساله دوباره قرار است که بنویسم. بعد از 7 سال دگردیسی دوران نوجوانی بیراه نیست که بگویم من هرگز وبلاگ ننوشتهام!
به نظر میآید که نوشتن، مرحلهای بعد از فهمیدن و هم ارز با دانستن است. برای من نوشتن نشانهای دال بر دانستن نیست. من در نهایت فروتنی اقرار میکنم که میدانم که نمیدانم. در دنیای من، نوشتن مانند غول اوریون است و من میخواهم همچون سدالیون بر شانه او بایستم. میخواهم بیشتر بنویسم تا بیشتر بفهمم.
If I have seen further it is by standing on the shoulders of Giants
Isaac Newton
معمولا خیلی از دوستان در همان پاراگراف اول به این موضوع اشاره میکنند. اما به نظر من اهمیت آن به اندازه ای است که دانستنش فقط به درد کسی میخورد که پاراگراف های قبلی نظرش را جلب کرده است تا به اینجای نوشته برسد. پزشکی میخوانم و منتظرم این چند تا امتحان تمام شود که پست را ویرایش کنم و بنویسم : دانشجوی ترم سه پزشکی هستم.