جعبه پاندورا

الگو:هشدار نویسنده پریشان (وپ:مست و پاتیل)

متن حاضر توسط نویسنده ای خواب آلود، خمار آلود، خراب آلود، خرمالو، مست و پاتیل، هابیل و قابیل، ابابیل، آجیل… خلاصه بپا که یه وقت

در افسانه ها چنین آمده که پاندورا با باز کردن جعبه ای که از زئوس هدیه گرفته بود موجب پراکنش مصائب نوع بشر در زمین شد.(WOMEN!) بیماری، غم، مرگ و احتمالا بدترین آنها، کار از عده محتویات این جعبه بودند. بازکردن صفحه ناوبری وبلاگ به نوعی جعبه پاندورای افکار من است. شاید -خوشبختانه- موجب گسترش غم نشود اما دیدن نوشته های کامل نشده برای من چیزی از جنس همان مصیبت بزرگ، کار است.

کار، این مار غاشیه، همان مدوسای خوبروی است که همه پهلوانان عالم را طالب خود کرده و آنها را به مجسمه های سنگی مبدل میسازد. مردی که معنای زندگی را در شغل خود یافته، در حقیقت شغل را به معنای زندگی خود مبدل کرده است. با اَصالت گرفتن و اصلیت گرفتن کار، درس، آموختن، مطالعه غیرآزاد یا هر چیزی که از جنس این بند است جایی برای طرحی نو -جز اندکی خیال، حسرت، یا آرزوی دور- نخواهد ماند و آدمی، درست مثل مجسمه ای سنگی صرفا مجموعه ای از شمایل انسانی بدون عناصر لیّنۀ خیال خواهد شد.

محتوی اخیر این جعبه امید است. این یکی هم کم مصیبتی نیست. امید، این عقرب جراره، نیرویی ماورایی ست که آدمی را از سختی مسیر ایمن میدارد و او را در ورطه سختی های بدتر می اندازد. این چند هفته که به لطف (؟) جنگ فراغتی پیش آمده امید دارم بتوانم چند قسمت از رباعیات الخیام را تکمیل کنم، مقاله خاک گرفته عربی در فارسی را بتکانم و بررسی انتقادات هدایت از ساخته ها و بافته (!) های فرهنگستان اول را شروع کنم و آنها را با لغات مصطلح امروز مقایسه کنم. اگر چند خط درس بخوانم هم لطفش از فتح بابل کمتر نیست.

هو صحیح! الهوی غلّاب!
الف. رشیدی
نیمه شب بارانی 21 اسفند 404

بعد التحریر: چند دقیقه پیش به این نتیجه رسیدم که پزشکان بزرگ اغلب ادیبان بزرگی نیز بوده اند. احتمالا شاهد حرفم هم همان دکتر قبل از اسم نفیسی، کزازی، شفیعی کدکنی و چندتا دیگر بوده. قسم میخورم که ذهنم حتی تا غین غنی هم نرفته بود.

بعد التحریر 2: فعلا که گوگل عزیز معطّل (تعطیلانده) شده است منبع پست های آینده حافظه این حقیر بوده و احتمال وجود خطا در آن برابر احتمال حضور گربه در جعبه شرودینگر است. میو.

من، اینجا. چرا؟

To be, or not to be, that is the question

William Shakespeare

مسئله همین بود. باشم یا نباشم؟
مسئله به سوال مبدل شد. چرا باشم؟ یا چرا نباشم؟
سوال را در فارسی پرسش می‌گویند. پرسش یعنی از دیگری خواستن و درخواست کردن. و من، همیشه از درخواست دوری کرده‌ام. عطای لذت به پاسخ رسانده شدن را بخشیده‌ام به لقای لذت به پاسخ رسیدن. آمده‌ام که خودم ببینم، تجربه کنم و در نهایت بفهمم. بفهمم که باشم؟ نباشم؟ و اینکه چرا؟

پیش از این هم تجربه وبلاگ نویسی را داشته‌ام. اما در قامت نوجوانی 12 ساله. حالا امروز به عنوان یک جوان 19 ساله دوباره قرار است که بنویسم. بعد از 7 سال دگردیسی دوران نوجوانی بی‌راه نیست که بگویم من هرگز وبلاگ ننوشته‌ام!

به نظر می‌آید که نوشتن، مرحله‌ای بعد از فهمیدن و هم ارز با دانستن است. برای من نوشتن نشانه‌ای دال بر دانستن نیست. من در نهایت فروتنی اقرار می‌کنم که می‌دانم که نمی‌دانم. در دنیای من، نوشتن مانند غول اوریون است و من می‌خواهم همچون سدالیون بر شانه او بایستم. می‌خواهم بیشتر بنویسم تا بیشتر بفهمم.

If I have seen further it is by standing on the shoulders of Giants

Isaac Newton

معمولا خیلی از دوستان در همان پاراگراف اول به این موضوع اشاره می‌کنند. اما به نظر من اهمیت آن به اندازه ای است که دانستنش فقط به درد کسی می‌خورد که پاراگراف های قبلی نظرش را جلب کرده است تا به اینجای نوشته برسد. پزشکی می‌خوانم و منتظرم این چند تا امتحان تمام شود که پست را ویرایش کنم و بنویسم : دانشجوی ترم سه پزشکی هستم.